✅️ در مواجهه با #رستم_اله_مرادی

اگر زبان به زعم هایدگر خانه‌ی هستی ست پس می‌توان حکم داد که شاعران ملازمان هستی‌اند . و این کوچک‌ترین عنوانی‌ست که می‌شود به شاعران بخشید . می‌گویم شاعران ، چرا که می‌دانم زبان را از درگاه علمی و کاربریِ زبان‌شناسانه‌اش نمی‌نگرند بلکه دائماً در مطایبه با آن‌اند و در مکاشفه با ضمایر دیگر .

رشته‌ی این نوشتار ، سری در رشت دارد و سری در مسجدسلیمان . مضمون‌اش مواجهه است با شعر . مدتی‌ست که نقل قولی از هوشنگ گلشیری مرا دلگرم می‌دارد و در ذهنم وول می‌خورد مدام . می‌گویند برای هر شاعری پرونده ای درست کرده بود و رفتار شاعر را با شعر تحت نظر داشت و این کردارش ، برای یکی از اطرافیان محل پرسش بود . هوشنگ گلشیری در پاسخ به این پرسش که شما نویسنده‌اید و چرا شاعران را اینگونه دقیق بررسی می‌کنید ، می‌گوید که ممکن است که هر شاعری روزی نویسنده شود اما محال است که هر نویسنده ای بتواند شاعر شود . او در واقع شاعران را منسوب به آن غریزه‌ی درونی می‌دانست که در نویسندگان به ندرت از آن سراغ داریم . خوی وحشی و ناآرام شاعران که در مواجهه با هستی ، غریزی‌تر از آن است که بتوان داده‌هایشان را روی کاغذ به دانسته‌هایشان مرتبط دانست . طبق این مقدمه باید گفت که شاعران غریزه‌ای دارای بدن‌اند . شاعران غریزه‌اند . چرا که ابتدا غریزه‌‌‌ی آنان حکم می‌کند و پس از آن اندام . حتی در مشاهده هم ابتدا چشم‌شان نیست که می بیند . آنها ابتدا روی دیگر اشیاء را و سپس نام و آنچه بر نام اشیاء رفته را تحلیل می‌کنند و همزمان با این پروسه ، چشم‌‌شان در حال ارزیابی‌ست . نه چون عضوی‌ست برای دیدن ، بلکه جون دروازه‌‌‌ای‌ست برای تحلیل و وارسی . غریزه‌ و زیست . دو کلمه که در تعریف شاعران می‌آید و در میان‌شان ، شاعر را از دیگران جدا می‌کند . از رشت تا مسجد سلیمان مسافتی طولانی‌ست و تنها به این دلیل نمی‌توانم آغازی بگذارم برای طرح مواجهه‌ام با شاعری به نام رستم‌ اله‌مرادی که اول بار او را در صفحه‌ی اینستاگرامی دوست شاعرم بهنود بهادری دیدم که در پارکی در اهواز ، همراه هرمز علیپور و منصور خورشیدی قدم می‌زند و شعری می‌خواند و تنی تکیده و لاغر دارد که گویا مدتی پس از آن فرمان می‌یابد که خاک را بگذارد و وا رهد . در آن سبزی و در حال مراوده با دوستان خویش این شعر را برای آن دو شاعر می‌خواند :

دانستم این نسترن

دیوانه ترین رنگ از سپیدی هاست

خطا نمی کند چشمم

تا ظهر این ایوان خاک خواهد شد

این گونه که بازو به بازوی من است

-باد !

از چهره ام

دسته ای از سپیدی ها بچین

می بینی ؟!

دارم کور می شوم از رایحه

جوانی ات را ببخشا

-بر جوانی ام

چه دارد این شعر که با شنیدنش به وجد می‌آیم و می‌خواهم بلند بلند بخوانم‌اش ؟

بسیار غایت انگارانه است که بگویم شعری به این اندازه مرا به مرزهای لذت و ادراک نزدیک نکرده است . در مواجهه‌ی شخصی‌ام با هر شعری ابتدا سنجه‌ی ایجاز را به دست می‌گیرم و خست شاعر را در به کار بردن واژه می سنجم . اگر شاعری را ببینم که بسیار موجز گویی می‌کند و دست به حذف هر واک و واج می‌زند از خواندنش سر باز می‌زنم اما مسجد سلیمانی ها به همان اندازه که موجز می‌نویسند ، دلبری می‌کنند با ایجاز . از واژه‌ی ابتدایی این شعر همین حذف با پیشوند می آغاز می شود و شاعر می نویسد دانستم . و طنین شنیداری واژه را با نزدیک نمودن به گفتار عامیانه ، وجهی التقاطی می بخشد و جذابیت بصری و شنیداری ‌اش را دوچندان می‌کند . در هر سطری گویا تصویر از مجرای تخیل و رازوارگی عبور کرده و به اکنون رسیده است ‌. یک رستم اله مرادیِ نوجوان را که عاشق بوده انگار و بر ایوان خانه‌ی پدری‌اش ، رویای آینده‌شدن و آینده بودن را شخم می زند با هم . فراروی از اکنون و نشستن در رویای نیمه‌کاره‌ی جوانی که روی ایوانی خاک شده ، منتظر نشسته تا خیر مطلق ، دستانش را بفشارد . یک گفتگوی مدام میان امید و ناامیدی . هر سطری به سطر دیگر کنایه می‌زند انگار . سطری سیاه و سطری سپید ، عمیقاً سپید . چگونه می‌شود سپید را سپید تر نشان داد اینگونه ؟ این خاصیت مسجد سلیمانی‌هاست که تشبیه و استعاره را به ترجمه‌ی خویش و فهم خویش در می‌آورند و کیفیتی مطلوب ارائه می‌کنند . یا در سطری دیگر که شاعر دارد از رایحه کور می شود و باز هم صحنه‌سازیِ ایده‌آلِ منتهای استشمام است . برای شاعری که در هر سطری می‌خواهد نسبتی با کیفیت مطلوب و ایده‌آلِ شعر ایجاد کند و اینچنین خواننده را مجذوب سطرزنی‌هاش می‌کند ، نوشتنِ این شعر چه شور انگیز و هیجان آفرین بوده . حتی قرائت این شعر برای هم‌نسلانش وقتی در آن بوستان قدم می زدند ، برقی به چشمان شاعر انداخته که نشان می‌دهد هنوز کیفش از نوشتن این شعر کوک است . شعری که هر بار می‌خوانمش از نو به شعر اعتماد می‌کنم و می‌خواهم سر به سرش بگذارم و کور شوم از رایحه .

#اسماعیل_مهرانفر